باید گلوله بست...این شهر کشتنی ست...!!!
چند وقت پیشا یه بابایی اس داد که من خاطر خواتم.هلاکتم میمیرم برات
ماهم خر شدیم و گفتیم دنیاست و همین یه معشوقه...
حالا نه دیده بودیمش نه میشناختیمش...فقط صداشو شنیده بودیم که بدک نبود...
گفتیم یارو بیا بببینیمت شاید از ما خوشت نیومد
گفت نه وقت ندارم و این حرفا...
ماهم بی خیال شدیم...!
خلاصه چند ماهی گذشت از ما اصرار و از معشوقه ی ما انکار...
تا اینکه یه روز دیدیم یه یارووی خنده کنان اومد جلو راهمونو گرفت و گفت فلانی
منو ببخش من چند وقته اذیتت میکنم.اس از طرف منه
من تغییر صدا اداده بودم و ... اینا...
اتفاقا از دوستای نزدیک ماهم بود
ماموندیم فقط نیگاش کردیم. و نفهمیدیم دیگه چی گفت...
اینم از سرنوشت ماست دیگه...
عاشق یه معشوقه ی خیالی شدم که نبودنش دنیامونو بهم ریخت...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت
10:2 توسط مزاحم|
| Design By : Pichak |


